سلام. امروز 15 آذر. هفته پیش به اتفاق دوستان رفتم باغ نگارستان، باغی بسیار زیبا در میدون بهارستان. شاید برای مقاوم سازی یکی از ساختمونهاش قرادادی تنظیم بشه و مشغول طراحی شم. جواد دوست عزیز و خوبم حدود پنج ماهی هست که برگشته ایران، اما هنوز نتونسته شرکت رو فعال کنه، یک عصر رو با هم در آب و آتش گذروندیم، میگفت شرکت ن فت برای قرارداد، آهی در بساط نداره. از هر دری سخن گفتیم و به یاد استرالیا، شب‌های پرت، از ونک تا ساعی قدم زدیم، یاد ماشینش تو پرت افتادیم که وقتی تند میرفت از تو سقفش کاه در میومد ... کلی خندیدیم. روزیکه قرار بود برم شهر دیگه‌ای و جواد گفت میاد دنبالم که منو ببره فرودگاه، موعد قرار نیومد، خیلی دیر کرده بود و من دل تو دلم نبود که نکنه از پرواز جا بمونم، آخر سر دیدم ماشین مش مندلی جواد خان از دور پیدا شد، با چشمای خواب آلود و درحالیکه میخندید گفت خواب موندم!! ... همه رو یاد کردیم. تصمیم داشت دوباره برگرده کویت. میگفت، علی! ای کاش کشور از این شرایط دربیاد و ایرانیهایی که غریبانه در کشورهای دیگه زندگی میکنن برگردن و همینجا کار کنن.

 نسیم پاییزی روزها رو هم با خودش میبره. یه جای دور که دست هیچکس بهش نمیرسه. یکی دو روز پیش ناراحت بودم، عصری رفتم انتهای دانشگاه، جاییکه هروقت فرصت کنم میرم و حالا شده محدوده من، تعدادی درخت سیب و چندین درخت بلند تبریزی، یه شاهین روی یکی از شاخه های اون درختها لونه داره، وقتی میرم اونجا شاهین بلند میشه و پرواز میکنه، تو آسمون بالهاش به وسعت یه ابر میشه، از بریدگی فنس‌ها عبور میکنم و روی تپه میشینم و غروب رو در پس تپه‌های کوتاه و دشت نظاره میکنم، خورشید زرد و بی‌رمق‌تر از همیشه، انگاری مریض شده بود، باد سرد می‌وزید ... از دور از روستایی که شاید همون نزدیکی هست، صدای گریه کودکی سوار بر باد به گوش میرسید، شاید ناراحت از غم فراق پدر.

تو آن بتی که پرستیدنت خطایی نیست

وگر خطاست ، از خطا ابایی نیست

بیا که در شب گرداب زلف مواجت

به غیر گوشه چشم تو ناخدایی نیست

درون خاک ، دلم می تپد هنوز اینجا

به جز صدای قدم های تو ، صدایی نیست

نه حرف عقل بزن با کسی ، نه لاف جنون

که هرکجا خبری هست ، ادعایی نیست

دلیل عشق فراموش کردن دنیاست

وگرنه بین من و دوست ، ماجرایی نیست

سفر به مقصد سر درگمی رسید ، چه خوب

که در ادامه این راه رد پایی نیست

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٧
تگ ها :

 

سلام. امروز 10 آذر، سی نوامبر، عصر رفتم امامزاده محل و بعد از نماز، برای اینکه قدری از حال و هوای ماه صفر بیام بیرون، رفتم خرید، خرید رو دوست دارم. چندتا شلوار، یک جفت کتونی ورزشی، کلاه، دستکش و شال و ... بعد هم شام بیرون خوردم و برگشتم. ترم رو به پایان هست و هنوز حکم برای مدیر جدید صادر نشده، هروقت هم از جناب رئیس پیگیری میکنم، میگه چقدر تو عجله داری.

دوست عزیز ه، چون ازت آدرسی نداشتم به ناچار اینجا مینویسم، از اینکه در اون شرایط نسبتا بدی که توصیف کردی، برام پیام دادی ممنونم. نه ناراحت نشدم، میدونم و یاد گرفتم که با یک پیام، یا یک برخورد یا یک صحبت در مورد کسی قضاوت نکنم و یا اینکه ناراحت نشم. اغلب از روی نوشته‌ نمیشه کسی رو شناخت یا متوجه منظور اون شخص شد، بالاخص یک پیام کوتاه. وقتی هم کسی در قالب وبلاگ، نوشته‌ای منتشر میکنه، باید انتظار داشته باشه که دیگران بیان بخونن و نظرات مختلفی بنویسن، بنابراین چرا من باید ناراحت بشم. از اینها که بگذریم امیدوارم تا حالا، حال خانوم کوچولو خوب شده باشه، من بیشتر نگران اون شدم. در ضمن اینقدر نگو استاد!! بابا من کجا و استادی کجا. من خودم در بین کسانیکه با اسم استاد میشناسم فقط امنوئل رو لایق این لفظ میبینم، حالا حتما کسان دیگری هم هستند، ولی من نمیشناسم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۱
تگ ها :

 

سلام امروز چهارشنبه سوم آذر، بیست و سوم نوامبر. رفته بودم دانشکده خودمون، برای دیدن استادم و البته دعوت ازش برای کمیته منتخب. داشت درس میداد سر کلاس. پشت در کلاس مدتی ایستادم و به صدای مهربون و گرمش گوش کردم، تمام روزها و خاطرات دوران دانشجویی خودم برام زنده شد، اون دوستان خوبم، همه و همه و حالا کجا هستن. از اینکه استادم هنوز سر و حال و با نشاط درس میده و کلاس میره خیلی خوشحال شدم. چند ساعتی با هم بودیم ... اغلب با هم ارتباط داریم.

خوب شب‌های پاییز هست و البته سرد. این شب‌ها مادرم از زیرزمین خونمون برامون گندم و شاه‌دونه می‌آورد. خودش مشغول کار میشد، تو خونه کار میکردیم اغلب. مامانم با خواهرام، منم بلد بودم و کمک می‌کردم. اما مادرم تا پاسی از شب ...، مشکل وقتی بود که برق میرفت و باید زیر نور چراغ لامپا، پولک‌دوزی و منجوق دوزی کرد، اوم شب‌هام رو با هیچ‌چی عوض نمیکنم. شایدم قدر ندونستم، حتما همینطوره، چیزی که گاهی فکرش عذابم میده همینه، میتونستم خیلی بهتر باشم.

جمعه رفتم کوه، آنقدر رفتم تا رسیدم به برف، در راه برگشت برخورد کردم به درختان سنجد، سنجدهای درشت و قرمز، کلی چیدم ریختم تو جیب‌هام.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٤
تگ ها :

 

به دلبر رعنا برسانید سلامی، از یار وفادار

از او به من خسته بیارید پیامی، ای شاخ گل نار

سوگند خورم، پیش تو باشم چون غِلامی با حلقه زنار

مردم ز غم و خون شد جگرم یار، جانم شده افگار

روزی که بدیدم قد باریک رسایت، چشمان سیاهت

ماتم زدگان وار نشینم به وفایت اندر سر راهت

مانند شاهان نظری کن به گدایت، دانی خدایت

از دیدن تو زنده شود این دل بیمار، روزی دو صد بار

یکبار گذر کرده بیایی به لب جو، ای پیک پری رو

رخسار نمایون کردی از گوشه ابرو با نرگس جادو

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱
تگ ها :

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٦
تگ ها :

 

سلام. خوب مطالعات پروژه دامغان تموم شد و هفته گذشته با دوستان جلسه‌ای داشتیم و در مورد ادامه کار و طرح صحبت کردیم، وقتی فکرها نزدیک هم باشه پیشرفت کار خیلی سریع‌تر رخ میده. اما باید بیشتر کار کنیم. طراحی سازه، ظرافت‌های زیادی داره و اگر کسی از هنر سررشته‌ای نداشته باشه یا به عبارتی ذوق هنری نداشته باشه مسلما نمیتونه طراح خوبی بشه. طرح سازه، همونقدر ظرافت هنری داره که یک اثر نقاشی، اما خیلی‌ها تصور میکنن که این بخش، یک کار خشک و بیروح و صرف محاسباتی هست. وقتی از احساسم در اینمورد سرکلاس برای بچه‌ها صحبت میکنم، خیلی تعجب میکنن. هنوز حکم مدیرجدید نیومده و من باید منتظر بمونم. تو فکر یه ماشین خارجی هستم ... تا ببینم چی پیش میاد ... . دلم برای چندتا عمویی که برام موندن تنگ شده، ولی متاسفانه دسترسی وجود نداره و ایران نیستن، گاهی تو تلگرام عکس‌هایی میبینم و دل خوش به همین. مهمون‌های خارجی که برای کنفرانس دعوت کردیم برای دوم و سوم ژانویه میتونن بیان ایران، به همین دلیل تاریخ کنفرانس رو به همون تاریخ، عقب انداختیم. برام جالب بود که چند روزی که مثلا برای سال نو تعطیل هستن رو می‌خوان بیان ایران و در کنفرانس ما شرکت کنن، حالا ما از 20 اسفند تا 20 فروردین به طور کامل مملکت رو تعطیل میکنیم که چی، عیده! گاهی فکر میکنم در روز و زمان بیداری هم خواب میبینم، این هم از عجایب هست واقعا لبخند

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢۳
تگ ها :

 

سلام. امروز جمعه 21 آبان، یازدهم نوامبر. پاییز با همه زیباییش در حال عبور هست، من نیز سعی میکنم فرصت‌ها رو غنیمت بشمارم. کمتر از دو ماه تا پایان سال میلادی باقی است. مثل سال‌های گذشته پسته مرغوبی برای امنوئل تهیه و ارسال میکنم انشاالله.

این روزها خیلی شک میکنم، و گاهی نگران میشم که نکنه برخی از مسائل برای همیشه برام حل نشده باقی بمونه و من در این حال مرگ رو تجربه کنم، نمی‌دونم چیکار کنم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٢
تگ ها :

 

سلام. امشب بعد از غروب آفتاب، رفتم به یکی از نگارخانه‌ها و از گالری عکس‌های پاییزی چند عکاس دیدن کردم،‌ بعد هم در مسیر برگشت، خرید یک عدد ژاکت، نوشیدن یک فنجان قهوه، و پیاده‌روی به سمت خونه. جمشیدیه الان خیلی دیدنی و زیباست، شاید فردا رفتملبخند

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٤
تگ ها :

 

سلام. به زودی مدیرگروهی تحویل همکار دیگری خواهد شد و این عالیه! شاید بعدش یک هفته‌ای مرخصی بگیرم و بدیدن خواهرم که قدری کسالت داره برم. همکاران هم اصرار دارن که شام یا ناهار بدم. عصر دیروز رفتم و در محوطه دانشگاه ورزش کردم، بارون تازه بند اومده بود، درختان خیس و بوی برگ‌های پوسیده و مرطوب و همچنین عطر تنه درختان که فضا رو دل‌انگیز و فرح‌بخش کرده بود، منم که عاشق این هوا. خیلی خوب بود.

نمی‌تونم زیاد طاقت بیارم، اگه کسی ازم ناراحت باشه و یا باعث رنجش کسی شده باشم، خیلی زود باید براش جبران کنم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۱
تگ ها :

 

من پُرم از خاطرات وقصه های کودکی

اینکه روباهی چگونه، می فریبد زاغکی

 

قصه ی  افتادن  دندان  شیری  از  هُما

لاک پشت و تکه چوب و فکرهای اُردکی

 

قصه ی گاو حسن، دارا و سارا و امین

روز  بارانی، کتاب خیس  کُبرا  طِفلکی

 

تیله بازی در حیاط  و کوچه و فرشِ اتاق

بر سر کبریت و سکه، یا که درب تَشتکی

 

چای  والفجر و، سماور نفتی  کنجِ  اتاق

مادرم هرگز نیاورد، استکان بی نلبکی

 

سکه ها و  پولهایم، ثروت  آن دوره ام

جمع میشد اندک اندک، در درون قُلکی

 

داستان نوک طلا با  مخمل و مادربزرگ

در دهی زیبا که زخمی گشته، بچه لَکلَکی

 

هاچ زنبور عَسل، نِل در  فراق  مادرش

یاد دوران اوشین و نقطه های  برفکی

 

هشت سال از دوره  شیرین، اما تلخ ما

پر ز آژیر خطر، با حمله های موشکی

 

آرزوها  کوچک  اما  در  نگاه  ما  بزرگ

آرزویم بوده من هم، جبهه  باشم اندکی

 

تا کجاها میبرد این خاطره  امشب مرا

کاش میرفتم به آن دوران خوبم دزدکی

 

یاد آن دوره همیشه با من و در قلب من

من به یاد و خاطراتت زنده ام ای کودکی

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →