نویسنده : علی ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۱
تگ ها :

 

سلام. امروز دوشنبه 20 دی. یکی دو هفته گذشته درگیر برگزاری کنفرانس، ارائه و مقداری کارهای شرکت و ... بودم، کلی کار کردم، خداروشکر در حاشیه کار، دیدارهای خوبی هم داشتم. هوا خشک شده و ظاهرا تا مدتی دیگر هم از بارش خبری نیست، این مساله نگران کننده هست. راب جفری از CSIRO بازنشست شد، بعد از 34 سال کار علمی بر روی شکست ه یدرولیکی، چهره شکسته و مهربونش با اون عینک ذره‌بینی، نمی‌دونم چی بگم. ایشون در نظر من، انسان بی‌نظیری هست.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۱
تگ ها :

 

سلام. امروز اول دی. ظلمت شب یلدا هم گذشت. 10 روز پیش حکم مدیرجدید رسید و از مسئولیت رها شدم. کلاسها هم تموم شد. هفته بعد باید یکی دوتا سفر کاری برم و هفته بعدیش کنفرانسی خواهم داشت. تا بعد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱
تگ ها :

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٤
تگ ها :

 

سلام. امروز شنبه بیست آذر، 10 دسامبر، بهم گفته بود که قصد داره مهاجرت کنه، دیدم پشت میز کوچکی در انتهای سلف پشت به بقیه نشسته، سینی غذا رو کنارش روی میز گذاشتم و زدم پشتش، گفتم هنوز که ایرانی مرد! لبخند تلخی زد ... دچار یک مریضی شده که نمیتونه ایران رو ترک کنه. خیلی براش ناراحت شدم. بعد از صرف ناهار تا پشت دانشکده قدم زدیم ... وقتی جداشدیم، رفتم دفتر و در اتاق رو بستم، نشد که گریه نکنم، با خدا حرف زدم.

پاییز، سردی رو حسابی به رخ کشیده، شاید فکر میکنه دیگه تکرار نمیشه، کمتر برگی روی درخت‌ها میشه دید، اغلب عصرها پرنده‌های زیادی رو در حال مهاجرت میبینم. همه چیز برای ورود زمستون مهیاست. دختر دشت، فریباتر از همیشه، تن برهنه‌اش رو به دست بارون شسته، عطرآگین، آماده برای جامه سپید.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢۱
تگ ها :

 

سلام. امروز 15 آذر. هفته پیش به اتفاق دوستان رفتم باغ نگارستان، باغی بسیار زیبا در میدون بهارستان. شاید برای مقاوم سازی یکی از ساختمونهاش قرادادی تنظیم بشه و مشغول طراحی شم. جواد دوست عزیز و خوبم حدود پنج ماهی هست که برگشته ایران، اما هنوز نتونسته شرکت رو فعال کنه، یک عصر رو با هم در آب و آتش گذروندیم، میگفت شرکت ن فت برای قرارداد، آهی در بساط نداره. از هر دری سخن گفتیم و به یاد استرالیا، شب‌های پرت، از ونک تا ساعی قدم زدیم، یاد ماشینش تو پرت افتادیم که وقتی تند میرفت از تو سقفش کاه در میومد ... کلی خندیدیم. روزیکه قرار بود برم شهر دیگه‌ای و جواد گفت میاد دنبالم که منو ببره فرودگاه، موعد قرار نیومد، خیلی دیر کرده بود و من دل تو دلم نبود که نکنه از پرواز جا بمونم، آخر سر دیدم ماشین مش مندلی جواد خان از دور پیدا شد، با چشمای خواب آلود و درحالیکه میخندید گفت خواب موندم!! ... همه رو یاد کردیم. تصمیم داشت دوباره برگرده کویت. میگفت، علی! ای کاش کشور از این شرایط دربیاد و ایرانیهایی که غریبانه در کشورهای دیگه زندگی میکنن برگردن و همینجا کار کنن.

 نسیم پاییزی روزها رو هم با خودش میبره. یه جای دور که دست هیچکس بهش نمیرسه. یکی دو روز پیش ناراحت بودم، عصری رفتم انتهای دانشگاه، جاییکه هروقت فرصت کنم میرم و حالا شده محدوده من، تعدادی درخت سیب و چندین درخت بلند تبریزی، یه شاهین روی یکی از شاخه های اون درختها لونه داره، وقتی میرم اونجا شاهین بلند میشه و پرواز میکنه، تو آسمون بالهاش به وسعت یه ابر میشه، از بریدگی فنس‌ها عبور میکنم و روی تپه میشینم و غروب رو در پس تپه‌های کوتاه و دشت نظاره میکنم، خورشید زرد و بی‌رمق‌تر از همیشه، انگاری مریض شده بود، باد سرد می‌وزید ... از دور از روستایی که شاید همون نزدیکی هست، صدای گریه کودکی سوار بر باد به گوش میرسید، شاید ناراحت از غم فراق پدر.

تو آن بتی که پرستیدنت خطایی نیست

وگر خطاست ، از خطا ابایی نیست

بیا که در شب گرداب زلف مواجت

به غیر گوشه چشم تو ناخدایی نیست

درون خاک ، دلم می تپد هنوز اینجا

به جز صدای قدم های تو ، صدایی نیست

نه حرف عقل بزن با کسی ، نه لاف جنون

که هرکجا خبری هست ، ادعایی نیست

دلیل عشق فراموش کردن دنیاست

وگرنه بین من و دوست ، ماجرایی نیست

سفر به مقصد سر درگمی رسید ، چه خوب

که در ادامه این راه رد پایی نیست

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٧
تگ ها :

 

سلام. امروز 10 آذر، سی نوامبر، عصر رفتم امامزاده محل و بعد از نماز، برای اینکه قدری از حال و هوای ماه صفر بیام بیرون، رفتم خرید، خرید رو دوست دارم. چندتا شلوار، یک جفت کتونی ورزشی، کلاه، دستکش و شال و ... بعد هم شام بیرون خوردم و برگشتم. ترم رو به پایان هست و هنوز حکم برای مدیر جدید صادر نشده، هروقت هم از جناب رئیس پیگیری میکنم، میگه چقدر تو عجله داری.

دوست عزیز ه، چون ازت آدرسی نداشتم به ناچار اینجا مینویسم، از اینکه در اون شرایط نسبتا بدی که توصیف کردی، برام پیام دادی ممنونم. نه ناراحت نشدم، میدونم و یاد گرفتم که با یک پیام، یا یک برخورد یا یک صحبت در مورد کسی قضاوت نکنم و یا اینکه ناراحت نشم. اغلب از روی نوشته‌ نمیشه کسی رو شناخت یا متوجه منظور اون شخص شد، بالاخص یک پیام کوتاه. وقتی هم کسی در قالب وبلاگ، نوشته‌ای منتشر میکنه، باید انتظار داشته باشه که دیگران بیان بخونن و نظرات مختلفی بنویسن، بنابراین چرا من باید ناراحت بشم. از اینها که بگذریم امیدوارم تا حالا، حال خانوم کوچولو خوب شده باشه، من بیشتر نگران اون شدم. در ضمن اینقدر نگو استاد!! بابا من کجا و استادی کجا. من خودم در بین کسانیکه با اسم استاد میشناسم فقط امنوئل رو لایق این لفظ میبینم، حالا حتما کسان دیگری هم هستند، ولی من نمیشناسم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۱
تگ ها :

 

سلام امروز چهارشنبه سوم آذر، بیست و سوم نوامبر. رفته بودم دانشکده خودمون، برای دیدن استادم و البته دعوت ازش برای کمیته منتخب. داشت درس میداد سر کلاس. پشت در کلاس مدتی ایستادم و به صدای مهربون و گرمش گوش کردم، تمام روزها و خاطرات دوران دانشجویی خودم برام زنده شد، اون دوستان خوبم، همه و همه و حالا کجا هستن. از اینکه استادم هنوز سر و حال و با نشاط درس میده و کلاس میره خیلی خوشحال شدم. چند ساعتی با هم بودیم ... اغلب با هم ارتباط داریم.

خوب شب‌های پاییز هست و البته سرد. این شب‌ها مادرم از زیرزمین خونمون برامون گندم و شاه‌دونه می‌آورد. خودش مشغول کار میشد، تو خونه کار میکردیم اغلب. مامانم با خواهرام، منم بلد بودم و کمک می‌کردم. اما مادرم تا پاسی از شب ...، مشکل وقتی بود که برق میرفت و باید زیر نور چراغ لامپا، پولک‌دوزی و منجوق دوزی کرد، اوم شب‌هام رو با هیچ‌چی عوض نمیکنم. شایدم قدر ندونستم، حتما همینطوره، چیزی که گاهی فکرش عذابم میده همینه، میتونستم خیلی بهتر باشم.

جمعه رفتم کوه، آنقدر رفتم تا رسیدم به برف، در راه برگشت برخورد کردم به درختان سنجد، سنجدهای درشت و قرمز، کلی چیدم ریختم تو جیب‌هام.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٤
تگ ها :

 

به دلبر رعنا برسانید سلامی، از یار وفادار

از او به من خسته بیارید پیامی، ای شاخ گل نار

سوگند خورم، پیش تو باشم چون غِلامی با حلقه زنار

مردم ز غم و خون شد جگرم یار، جانم شده افگار

روزی که بدیدم قد باریک رسایت، چشمان سیاهت

ماتم زدگان وار نشینم به وفایت اندر سر راهت

مانند شاهان نظری کن به گدایت، دانی خدایت

از دیدن تو زنده شود این دل بیمار، روزی دو صد بار

یکبار گذر کرده بیایی به لب جو، ای پیک پری رو

رخسار نمایون کردی از گوشه ابرو با نرگس جادو

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱
تگ ها :

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٦
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →